دعای فرج سنگر جنگ نرم :: پیر ما گفت که جنگ است قلم بردارید

پیر ما گفت که جنگ است قلم بردارید

مبادا روز مرگی شما را از حضور تاریخی خویش غافل سازد... "سید شهیدان اهل قلم"

پیر ما گفت که جنگ است قلم بردارید

مبادا روز مرگی شما را از حضور تاریخی خویش غافل سازد... "سید شهیدان اهل قلم"

پیر ما گفت که جنگ است قلم بردارید

جنگ است، جنگ.
شاید نـرم نـیـسـت،
شاید.
گاهی به سختیه گلوله؛
گاهی به سختیه سخت افزار؛
ولی شاید نرم باشد...
گاهی به نرمی سربند یا مهدی ادرکنی،
و چفیه ای که جانماز بود در زیر آتش خمپاره؛
گاهی به سختی طعنه های اغیار به چادری بودنمان،
و گاهی به نرمی لبخند رضایت معبود، به خاطر میراث دار فاطمه سلام الله علیها بودنمان
ولی با همه ی این ها ما برای جنگ نیامده ایم.
کار ما، دفاع است...
*دفاع از آرمانهایمان*
جنگ طلب نیستیم؛ اما برای حفظ ارزشهایمان تا پای جان ایستاده ایم...
ولی در هر صورت جنگ است، جنگ.
پس هر که دارد هوس کرب و بلا،
بسم الله...

طبقه بندی موضوعی
وصیت شهدا

سنگر جنگ نرم

پنجشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۰۲ ق.ظ

به نام خدا، به یاد خدا و برای خدا

سلام علیکم همسنگر!

میدانی که جبهه مقدس است و ورود به آن مقدماتی دارد...

وضوی قربت گرفته ای؟

لباس بصیرت به تن کرده ای؟

ماسک تقوایت را که یادت نرفته است؟

راستی قطب نمای ولایتت را آورده ای؟     اینجا زیاد به آن احتیاج داری

من هم همسنگر جدیدتان هستم و مثل شما برای سربازی آمده ام

طلبه ی تازه واردی که دلش برای مولایش پر می کشد.

اصلا نمی داند چه شد که فرمانده او را هم انتخاب کرد.

آخر می گویند: مولا خود سربازانش را گلچین می کند.

وقتی دفتر چه ثبت نام را خواندم و شرایط را دیدم،با خود گفتم:حوزه رفتن که کاری ندارد!!!حتما قبول می شوم.

به این حرف خود ایمان داشتم و خود را در جمع طلاب می دیدم تا زمانیکه این جمله را شنیدم.

دوستی می گفت:اگر مولا خود انتخابمان کند،لایق حضور خواهیم شد...

تا این جمله را شنیدم دلم لرزید.

آخر خودم خوب می دانستم با دل آقایم چه کرده ام؟

خوب می دانستم دلیل گریه های نیمه شبش منم...

حالا چه باید کرد؟اگر مولا نپذیردم چه؟

خدایا مگر نگفته ای آبروی بنده ات را نمی بری؟حال من چه کنم؟...

که خدا را شکر به خیر گذشت و ما هم با لطف خدا و عنایت مولا مجوز ورود به مدرسه ی مقدس امام زمان علیه السلام را گرفتیم

آه از این غفلت و بی معرفتی...

با خود می گویم:سعادت را نصیبت کردند و پذیرفته شدی.فهمیدی که مولایت هنوز هم به بازگشت صادقانه ات امید دارد

اما با آن شب ها که تو در خواب غفلت بودی و مولایت برای آمرزش گناهانت اشک می ریخت و می فرمود:خدایا به من مهدی ببخشش. چه میکنی؟با محاسن سیاهی که تو و اعمالت سفیدش کردید چه می کنی؟

مولا که از دیگران انتظاری ندارد.

آقایمان که از جوانان مسیحی و یهودی و زردشتی و... انتظار ندارد که به یاد او باشند و به همه بفهماند بی امام زمانشان چه دارد بر سر دنیا می آید

بچه شیعه ی امام زمان!

تمام امید مولا به بیداری من و توست...

میدانی امید ارباب را نا امید کردن یعنی چه؟

یعنی من و تو هم چون کوفیان به درد حسین زمانمان نخورده ایم مسلمان!

به فدای اشک چشمتان مولای من!

خدای من! معبود من! همه چیز من!

ای نهایت آرزوهایم!

می خواهم قولی بدهم

قولی که مثل هیچکدام از قول های قبلیم نیست

قولی که اراده ای استوار می طلبد

قولی که می خواهم چون شهدا تا آخرین قطره ی خونم پای آن بایستم ان شاء الله

می خواهم برایتان فاطمه باشم

میخواهم افسر جوان جنگ نرم مولایم باشم

بی بی جان!می گویند شما مادر معنوی همه ی ما هستید

مادر عزیزم!

برای من و همسنگر هایم دعا کنید

پس باز هم به نام خدا، به یاد خدا و برای خدا

  • افسر جوان جنگ نرم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

کد ِکج شدَنِ تَصآوير

ابزار پرش به بالا